تبليغاتX
آذربایجان بایاتیلاری

سلام

بچه ها خوبید

یه سلام مخصوص به دوست خوبم قلم یاز

شرمنده من خیلی وقته از دوستان غافل شدم  و در این مورد بی معرفت شدم شرمنده یه مدت واقعا درگیری فکری و درسی ام زیاد بود و فرصت تایپ بایاتی از کتاب هارو نداشتم خلاصه نمیتونستم  بیام سپرده بودم ولی خوب نشد یه دلبستگی هایی تو این جا وجود داشت که مجبور می کرد برگردمخوب اینم از قصه کامل سارای و خان چوپان
شرف ؛ پاکدامني و آزادگي مهمترين عناصر شخصيتي يک دختر ترک آذربايجاني را تشکيل مي دهند. اين پاکدامني و آزادگي نمودهاي بسيار زيبايي در فولکلور و فرهنگ آذربايجان داشته است . يکي از اوج هاي بروز شرافت را مي توان داستان «ساراي» ناميد. 

 «يكي بود يكي نبود، زير گنبدكبود، در دشت پهناور مغان، ايلي زندگي مي كردند كه روزگارشان با كشاورزي و دامداري مي گذشت. عصر، عصر ظلم بود و دوره، دوره خان خاناتي... اهالي ده مجبور بودند كه بيشتر محصولات كشاورزي شونو به خان بدن، آخه زمينها همه مال خان بود و كشاورزها فقط مقداري از درآمدشون رو به عنوان حق الزحمه كارشون برمي داشتن.
    در اين ده، كشاورزي زندگي مي كرد به اسم سلطان كه دختري زيبا و مهربون داشت؛ دختري كه هركس اونو مي ديد با خود مي گفت كاش مي دونستم كه خداوند اين دختر زيبا رو قسمت كدوم مرد خوشبختي مي كنه؟»
    يئريشي دوروشو غمزه لي گؤزه ل
    هانسي بخته وره پاي يارائيبسان
    يئره برابرون وار؟ ديينمه ره م
    گؤيده ملك لرده تاي يارائيبسان
    «اي دختر زيبا كه راه رفتنت و ايستادنت زيباست
    براي كدام مرد خوشبخت آفريده شده اي؟
    تو روي زمين همتايي نداري
    تو برابر با فرشته هاي آسمان آفريده شده اي»
«آره دوستانم، ساراي چشم و چراغ ايل مغان بود؛ دختري زيبا، مهربون و عاقل... و البته توي همون ده جوان بسيار برومند و شايسته اي بود به اسم آيدين كه سردسته چوپانهاي ده بود.
    اون زمانها كه زندگي مردم به دامداري و كشاورزي بسته بود،حفاظت از دامهاي مردم كار بسيار سخت و مهمي بود وچون آيدين سردسته گله دارها بود بهش مي گفتن خان چوپان ... ازنظر اهالي ده خان چوپان شايسته ترين جوان براي ازدواج با ساراي بود وخان چوپان و ساراي، هم عاشق همديگر بودند.
    و عاقبت هم يك روز ساراي زيبا را عقد بسته و نامزد خان چوپان كردند؛ فصل، فصل سرما بود و زمان مناسبي براي عروسي ساراي و خان چوپان نبود چرا كه خان چوپان مي بايست همراه چوپانهاي ديگه ده، گله رو به قشلاق مي برد و اين كار شش ماه تمام وقت لازم داشت. خان چوپان ساراي را براي خداحافظي ديد و به او قول داد كه وقتي از قشلاق برگردد، مراسم عروسي را راه بياندازد و ساراي نيز كه دلش با خان چوپان بود باچشماني گريان او را بدرقه كرد...
    اما بعد از رفتن خان چوپان اتفاق ديگري افتاد...
    خان بي شرم و حياي ده كه براي گشت وگذار از خونه اش بيرون اومده بود، چشم ناپاكش به ساراي افتاد و هر دو پاشو كرد توي يك كفش كه الاو بالله بايد به هر قيمتي شده ساراي بانوي خانه من بشه... هرچه اهالي ده نصيحتش كردند كه از خيرساراي بگذره، خان گفت من نه چشمم چيزي مي بينه و نه گوشم چيزي مي شنوه... بي خودي منو نصيحت نكنيد؛ من به هر قيمتي كه شده ساراي رو تصاحب مي كنم.
    ريش سفيدان ده رفتند پيش خان و با التماس و خواهش ازش خواستند كه از خير اين سودا بگذره؛ گفتند كه ساراي، نامزد خان چوپانه و او حق نداره كه در كسي طمع كنه كه روح و دلش متعلق به ديگريه و بهش گفتند كه ساراي و خان چوپان سالهاست عاشق همند و خان هرگز نمي تونه روح و دل ساراي رو به دست بياره.
    اما خان كه شهوت و خودخواهي چشمش رو كور كرده بود گفت حتي اگه دلشو هم نتونم بدست بيارم حتماً بايد جسم زيباشو تصاحب كنم.
    كار به جايي كشيد كه خان خواست از همه زور و قدرتش استفاده كنه و قسم خورد كه اگه اهالي ده كاري نكنند كه اون ساراي رو به دست بياره همه خونه هاي ده رو به آتيش مي كشه...»


كار به اينجا كشيد اهالي ده ديگه نمي دونستن چه كار بايد بكنن، بعضي ها خودشونو كنار كشيدن... بعضي ها فقط تو دلشون، خان رو نفرين كردن و بعضي ها با اينكه مي دونستن بيهوده است ولي سعي كردن كه به نوعي سرصحبت رو با ساراي و پدرش سلطان باز بكنند و ببينند آيا راهي وجود داره كه ساراي به خاطر نجات زندگي ايل هم كه شده تن به ازدواج با خان بده يا نه؟
    و دراين ميون ساراي بود كه در درياي غم و غصه داشت غرق مي شد به خان چوپان فكر مي كرد، به خودش، به عشقي كه براش مقدس بود و به خوشبختي مادرش كه مرده بود و اون روز رو نديده بود ساراي آه مي كشيد و فكر مي كرد و آه مي كشيد به بدبختي مردم ده كه بايد اضطراب مي كشيدند و تاوان هوسبازي يك خان بي مغز و بي شعور رو مي دادند...
    فكر ساراي به هيچ جا قد نمي داد بعضي از حرفهاي مردم مثل يك خنجر به مغز و دل ساراي فرو مي رفت و زخمي اش مي كرد. مي شنيد كه بعضي ها مي گفتن:
    كاش ساراي قبول مي كرد و اين مردم بدبخت رو قرباني لج بازي نمي كرد...
    بعضي ها مي گفتن: پس عشق چي مي شه؟ پس حلال و حرام چه مي شه؟ بهتره كه همه خونه هامون به آتش كشيده بشه اما دامن ايلمون لكه دار نشه...
    اما بعضي ها مي ترسيدند، از خونه و زندگيشون، از سرنوشت بچه هاي معصوم ده، چون كه اونها با خان و لجبازي و يكدندگي او كه ميراث پدرانش بود خوب آشنا بودند...
    و ساراي درمانده و نگران از خدا كمك مي خواست اما اميد چنداني در دلش نبود... بيش از يك ماه بود كه اين مسئله در همه ايل مغان، آشوب ايجاد كرده بود و بيش از چهارماه تا برگشتن خان چوپان مي ماند. ساراي احساس مي كرد هيچ راهي برايش باقي نمانده است...
    چند روز بعد خبر عجيبي در ده پيچيد...»
«خبري كه همه را انگشت به دهان گذاشت. ساراي تصميم گرفته بود كه به خانه خان برود. خبر در ده پيچيد، بعضي ها رو خوشحال كرد، بعضي ها داشتند از غصه و غم، دق مرگ مي شدند؛ بعضي ها به خاطر لكه دارشدن دامن ايل مغان، طوري عصباني و ناراحت بودند كه اگر چاقو مي زدي خونشون بيرون نمي اومد. خبر در كل ده پيچيد، از روي پل رودخانه اي كه خانه مجلل خان رو از ده جدا مي كرد گذشت؛ رودخانه خروشان و پرآبي كه بهش مي گفت آرپاچايي... از مزرعه خان عبور كرد و به گوش ناپاك او رسيد و لبخند رضايت رو به لبهاش نشوند.
    ساراي پيام داده بود كه همين فردا مي خواهد به خانه خان برود. خان با اينكه از اين خبر تعجب كرده بود ولي لبخندي زد و گفت:
    -شنيده بودم كه ساراي نه تنها بسيار زيباست بلكه بسيار هم عاقل است. همين فردا مراسم عروسي رو ترتيب مي دهيم.
    فرداي آن روز، از صبح زود مردم جلوي در خونه سلطان جمع شده بودند؛ پيرمردها، پيرزنها، مردها و زنها، جوونها و حتي بچه ها جمع شده بودند تا اين عروسي عجيب و غريب را با چشم ببينند. همه دنبال عاشيق حبيب مي گشتند؛ عاشيق حبيب كسي بود كه ساز مي زد و مي خوند. مردم ده علاقه عجيبي به او داشتند. وقتي عاشيق حبيب سازشو به سينه اش مي فشرد و مي نواخت و مي خوند مردم رود رود گريه مي كردند و سبدسبد مي خنديدند. عاشيق حبيب در همه برنامه هاي ده شركت داشت. اگر عروسي كسي بود عاشيق حبيب آنجا مي خوند و مردم رو شاد مي كرد و به اونا اميد زندگي مي بخشيد. اما در عروسي ساراي خبري از عاشيق حبيب نبود. مردم در يك سكوت بهت آور منتظر عروس شدن ساراي بودند و هيچ كسي جز گماشته گان خان كه براي بردن عروس اومده بودند شادي نمي كرد.
    آرايشگرها، ساراي را آرايش كردند هر چند كه چهره زيباي ساراي نيازي به آرايش نداشت. خيلي طول كشيد تا ساراي از خونه بيرون بياد...
    اما سرانجام ساراي از خونه بيرون اومد. مردم بهت زده به ساراي نگاه مي كردند. سكوت سنگين و تلخي همه ده رو فراگرفته بود. غير از صداي امواج خروشان رود «آرپاچايي»، هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. ساراي در ميان اين سكوت سنگين و مبهم چند قدم جلو رفت. صداي پيرمردي سكوت رو شكست:
    -تف بر تو اي روزگار.
    -غيرت ايلمون لكه دار شد...
    -خوشبخت باشي ساراي، ما مي دونيم كه تو به خاطر ما اين كار رو مي كني.
    -بيچاره خان چوپان...
    هر كسي چيزي مي گفت. اما ساراي همچنان با قدمهاي استوار پيش مي رفت. اون بدون اين كه منتظر همراهانش باشه به طرف خانه خان پيش مي رفت. خانه اي كه با رودخانه پرآب و خروشان آرپاچايي از ده جدا مي شد. انگار هيچ كدوم از حرفهاي مردم رو نمي شنيد. از ميان انبوه جماعت گذشت و با قامهاي تند جلو رفت. ساراي بر خلاف رسم ايل، سوار بر اسبي كه براي بردنش بزك كرده بودند نشد. انگار قصد داشت با پاي پياده به خانه بخت برد. كوچه طولاني خودشون رو پشت سرگذاشت. همراهان عروس با همه اهالي ده، ساراي رو همراهي مي كردند اما حرفهاي مختلف همچنان به گوش مي رسيد. دعاها، نفرين ها و حسرت ها و زخم زبانها به گوش ساراي مي رسيدو ساراي همچنان پيش مي رفت. ساراي به روي پل آرپاچايي رسيد؛ گماشتگان خان، پيشاپيش عروس از پل گذشتند تا خبر خوش اومدن ساراي رو به گوش خان كه بي صبرانه منتظر رسيدن عروس بود برسونن. ساراي روي پل ايستاد. مردم ديگر جلوتر نرفتند مثل آنكه قصد داشتند نه با ساراي بلكه با حيثيت و غيرتشان خداحافظي كنند ولي بعضي ها هم با نگاه كردن به چهره زيبا و مهربون ساراي و با فكر كردن به گذشته اي كه با ساراي داشتند اشك در چشمهاشون جمع شده بود. ساراي، سرش رو بالاگرفت و براي آخرين بار به مردم ايلش نگاه كرد. در ميان انبوه جمعيت، چشمش به عاشيق حبيب افتاد كه مثل هميشه ساز در دستش بود؛ اما از چهره اش پيدا بود كه اگه كل دنيارو بهش مي دادند حاضر نبود صداي سازش رو در اين عروسي نامبارك دربياره. يك لحظه چشم ساراي به چشم عاشيق حبيب افتاد و عاشيق حبيب با سرعت سرش را به پايين انداخت و خواست از اونجا دور بشه اما صداي وحشتناكي كه از مردم بلند شد اونو سرجاش ميخكوب كرد...
    عاشيق سر برگرداند؛ ديد ساراي، خودش رو از بالاي پل به رودخانه آرپاچاپي انداخته و خودش رو به دست امواج خروشان اون سپرده و مردم با ديدن اين صحنه از ته دل فرياد زدند:
    «ساراي...»
    و عاشيق حبيب كه فهميد ساراي برخلاف تصور همه مردم، تصميم ديگري داشته است با سرعت خودش رو به بالاي پل رسوند و وقتي كه ديد ساراي با غيرت و با عفت، سوار امواج خروشان آرپاچايي شده تا به حجله درياهاي آبي بره، سازش رو به سينه اش فشرد و با تمام وجودش خوند:
    «دوگونو توكدوم قازانا
    قاينادي قالدي آزانا
    علاج يوخ آللاه يازانا
    آپاردي سئللر ساراني
    بير قارا گوزلو بالاني
    آپارچايي درين اولماز
    آخار سولار سرين اولماز
    سارا كيمي گلين اولماز
    آپادي سئللر سارائي
    بير قارا گوزلو بالاني
    «برنج رو توي ديگ ريختم
    بجو شد و تا اذان حاضر شود
    علاجي نيست به آنچه خدا نوشته است
    سيل خروشان ساراي را برد
    آن فرزند زيبا مشكين چشم را
    آرپاچايي عميق نيست
    آبهايي كه جاري اند معمولاسرد نيستند
    و عروسي مثل ساراي پيدا نخواهد شد
    سيل خروشان ساراي را برد
    آن فرزند زيباي مشكين چشم را»

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط پرنسس جوان |

خوب سلامون علیکم خدمت همه دوستای گلم

خوبید خوشید سلامتید

خوب بریم سر جواب هایی که بدم

ممنونم ازی جون از نظرتت خوشحالم که پسندیدی

والله من وقتی اینجا میومدم دوبیتی اذری می نوشتم همیشه دوستان هم زبان  خودم مد نظر بودم به این فکر نمی کردم یه دوست گلی مثل تو از شیراز بخواد از این وبلاگ دیدن کنه بخواد از زبون مادری ما سر دربیاره

چون این دوستان فارس زیاد نسبت به ترکا خوشبین نیستند ومشکل هم از خودشون هست چرا چون خوب فکر میکن ایران مال خودشونو ولی خوب این اشتباه ایران مال تمام کسایی که توش زندگی میکنن مال لر مال کردها مال فارسها مال ترک خوب پس بیاییم به ملیت ها احترام بزاریم هی هم بهم نظر خصوصی ندید که توش فحش باشه هزار بار گفتم و بازم میگم اینا نشونه شخصیت شما دوستان فارسی زبان هستند اون شعر استاد شهریار که یادتون هست که گفت الا تهرانیا انصاف میکنن ...... تویی یا من

خوب از این بردگردیم یکی دیگه از دوستان هم گفته بودن چرا تو کلوب مسدود کردی خوب برای اینکه از دغدغه ذهنم کمی کم کنم برای اینکه از دست دوستانی که خیلی نسبت به ما ارادت دارند رها بشم من اینجا هستم و اگه خدا بخواد اینجارو ادامه میدم و امیدوارم حداقل اینجا بتونم از دست خیلی ها راحت باشم میدونید دوستان من ادم رکی هستم وقتی میگم نه یه معنی بیشتر نداره یعنی نه

پس لطفا توصیه های ایمنی بنده رو جدی بگیرید

خوب برگردیم به یه سوال دیگه که اخری باشه

یکی گفته زنگ تفریح بزار خوب ببینم منظور از زنگ تفریح هانطور که گفتی پست هایی هست که جدا از زبان مادریم باشه یعنی همینجوری باشه میزنم مثل مورد های قبلی ای به چشم

خوب برگردیم خوب دوستان یه لطفی کنن منو در دعاهای خیرشون فراموش نکنن چون دیشب یه خواب بد دیدم انشالله در پست بدی میگم چی دیدم همون پست زنگ تفریح

خوب یه چیز دیگه یکی از دویتان هم گفت شما همونی هستید که توی یه سایت حقوقی هم مینویسید

خوب اره من هر جا به مزاجم سازگار باشه مینویسم خصوصا اینکه رشته دانشگاهی هم حقوق هست  باید یکم اطلاعاتمو ببرم بالا چون بعدا لازمم میشه بعد من اونجا یه بحث سیاسی کردم البته سیاسی سیاسی نه  حقوقی هم هست

خوب دیگه چی موند اهان امروز تصمیم داشتم و دارم درباره قصه خان  چوپان بگم

خوب فکر نکنم بتونم بیشتر بنویسم فقط یه اشاره میکنم در پست های بعدی قضیه این دوتا شرح خواهم داد

سارای در فرهنگ ما نمونه یه دختر به تمام معنا هست

این خان چوپان هم نمونه یه پسز به تمام معنا

سارای و خان چوپان دختر عمو و پسر عموم هستن اینها از همون اوایل بچگی به هم علاقه دارند( با هم دوست نیستند مثل امروزی ها اون زمان مخصوصا بین تورک یه حرمت و نجابت خاصی بود همون قضیه که دختره میرفت سر چشمه پسر از فاصله یک کیلو متری دختره می پایید  و قتی هم پسره میرفت سر چشمه هر دختری برای ابراز علاقه کوزه اب رو پر میکرد البته گاهی دختر واسه پسر گاهی پسر واسه دختر اینکارو میکردن که حالی کنند دلم پیشت گیر کرده طرف هم اگه طرف حسابش خوب بود قند تو دلش اب میشد ولی چنان برخوردی میکرد  بلاهایی سرش میاورد که نپرس همون که اگر  نداشت میلی چرا شکست کوزه مرا خوب به این میگفتند با زبان بی زبانی حالی کردن ) تا اینکه یه روز برای سارای خواستگار میاد و این خبر به پر عمو میرسه..........

بعدا میام میگم تا اینجارو داشته باشین

تا اینجاشو داشته باشید بعدا ادامه میدم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط پرنسس جوان |

یه دوستی به نام ازیتا جون جدید از وبلاگ بنده دیدن فرموده و گفته ابجی جون ببخشید ترجمه دو بیتی هارو هم بزار

ماهم گفتیم ای به چشم عزیز دل

خوب این ای به چشم هم عمل هم میخواد

راستی یکی از دوستان هم فرموده بودند که زود به زود اپ کن

ما هم بازم میگیم ای به چشم تمام سعی خودمو میکنم

راستی یه حرف دیگه هم داشتم یه خواهش از دوستان مذکری که وبلاگم دیدن میکنن یه لطفی کنین منو در مسنجر ادد نفرماییند چون من ایگنور میکنم ناراحت میشم

شمع یانار یاغدا اریر
قار یاغار داغدا اریر
من دوشه ن درده دوشسه
موم اولور داغدا اریر
...
من بو باغا گلمیشه م
گول درماغا گلمیشه م
ایتیرمیشه م گولومو
آختارماغا گلمیشه م
...
عزیزیم بیر دانا سان
صدف سن دوردانا سان
من اؤلسه م سنه قوربان
سن اؤلمه بیر دانا سان
...
اولدوزلار باتماز آغلار
یاری اویاتماز آغلار
یار یاردان آیری دوشسه
گئجه لر یاتماز آغلار
...
چیخدیم داغلار باشینا
یازی یازدیم داشینا
گله ن گئده ن اوخوسون
نه لر گلدی باشیما
....


دوبیتی های محلی آذربایجانی
شمع می سوزد و آب می شود
برف می بارد روی کوها آب می شود
اگر به آن دردی که من گرفتار شدم ، گرفتار شود
از غم و غصه مثل موم آب می شود
...
من به این باغ آمدم
برای چیدن گل آمدم
گلم را گم کردم
برای پیدا کردنش آمدم
...
عزیزم تو یک دانه ای
صدفی دردانه ای
اگر من بمیرم قربانت شوم
تو نمیر چون که یکدانه ای
...
ستاره ها پشت ابر می روند و گریه می کنند
یار را از خواب بیدار نمی کنند و گریه می کنند
اگر عاشق از معشوق جدا شود
شبها نمی خوابد و گریه می کند
...
بالای کوهها رفتم
بر روی سنگها نوشتم
هر رهگذری بخوان
چه ها که بر سرم نیامد

عزیرم (یعنی خدا) خلق کننده است

اشک چشمم از یار است

یعنی بهم دل بدهکاراست( بدبخت دلشو باخته به یارش)

به یار گفتم بهم دلمو قرض داری یار انکار کرد

( این نتیجه عشق های امروزی هست)

ختم کلام عزیزان عاشق نشین

ترجمه این پایینی هست ها

عزیزیم       یاراداندی        گوز یاشیم یاراداندی 

منه اوره ک بورجلودو       سویله دیم یارا ،داندی

                       

خوب دیگه اینم از ترجمه

جون حال میکنین این اذریها چقدر باوفان چه مردهاشون چه زناشون اصولا این یه ویژگی خاص هست که توی خوی و سرشت ما مردمان هست الحق که زیبایی دختر تورک شهره عام و خاص هست یادمه یه جایی میخوندم یه خارجکی نوشته بود میگویند دختران ایرانی زیبا هستند در ایران هم میگویند دختران تورک زیبایند حالا با این وصف الحال بیا ببین این دختران تورک چحوری هستند

خلاصه اش کنم میشه(((((((((((((((( یاشسین اذربایجان)))))))))))))))))

منبع : وبلاک سارای

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط پرنسس جوان |

سلام خدمت همه دوستاني كه لطف كردند برايم نظر گذاشتند شرمنده همشون هستم اخه زياد وقت نميكنم امروز اومدم دوباره از باياتي بنويسم

میر علی سیدنیا خوراسان توركلرینده موتداویل اولان بایاتی فالینی بئله ایضاح ائدیر :

دَرَگزده بایراما یاخین سمنی پیشیررلر .سمنی پیشیرن ائوده قیزلار ییغیلار باشی گن بیر

كوزه نی سویلا دولدورار،اونون ایچینه نیشان اولاراق ،كیمی اوزوك كیمی تئل سانجاغی

كیمی مینجیق، كیمی س ّ كه سالارلار . بیر قیز اوشاغی كوزه نین باشیندا ایلشر،دونیا گورموش قادینلاردان بیری باشلار بایاتی اوخوماغا، هر بایاتی اوخوناندا قیز نیشانلاردان بیرین چیخارار، او نیشان كیمین اولورسا بایاتی اونون وصف حالیدیر.میثال اوچون:

قرنفیل اویوم-اویوم

دریم قوینووا قویوم

یاغیش یاغار، یئر دویماز

من سندن نئجه دویوم.

معناسی بودور كی ایكی سئون عاشیق بیر-بیریندن آیریلانماز.

قیزیل گولو دررلر،

مخمل اوسته سررلر.

خوش اوقیزین حالینا،

سئودیگینه وئررلر.

معناسی بودور كی اوًز مورادینا یئته جكسن

قرنفیل قوتودادی،

خومار گوًز یوخودادی.

غم یئمه غمخار گوًیلوم،

مطلب وئرن خودادی.

معناسی بودور كی آللاهین عئینایتینه اوموت باغلامالییق.

همین بایاتی فالی آذربایجاندا دا واردیر .

اوتورموشدوم سكیده،

اورگیم سك-سكیده .

اوچ قیزیل آلما گلدی،

بیر گوموش نلبكیده.

معناسی بودور كی خوش خبر گله جك.

آناسی یانار آغلار،

حریفی قانار آغلار.

آنادئیر گوًرچین

تابوتا قونار آغلار.

معناسی بودور كی قیزین آداخلیسینا یامان حادیثه اوز وئره جك.

عزیزیم وطن یاخشی،

كوًینگی كتان یاخشی.

غوربت یئر جنت اولسا،

یئنه ده وطن یاخشی.

معناسی بودور كی سفره گئدن قاییداجاق.

جان قارداش،جانیم قارداش،

آغلادیر جانیم قارداش.

باش قویوم دیزین اوسته،

قوی چیخسین جانیم قارداش.

معناسی بودور كی اوًرگینده كی نیتی یئرینه یئتیرمك چوخ چتیندیر.

آپاردی تاتار منی،

قول ائیلر ساتار منی.

وفالی یاریم اولسا

آختاریب،تاپار منی.

معناسی بودور كی غوربته دوشه جكسن.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط پرنسس جوان |

جیبیمده جیب  پیچاغی  اولدوم ائلر قاچاقی 

 بیر سحر گل بیر آخشام  بیرده گونارتاچاغی

آغاش ساری   گوول ساری    آغاجا گوندی آری    

اصلیمی خبر آلسان  آذربایجان مارالی

اوغــــلومون تویو اولــدو

گـولــشـلی شـــویــو اولدو

ایــللر بــــویـــو ساخلادیم

ایــستگـلی بـــــــویو اولدو

گون چیخدی سحـــر اولدو

ایشیـــخــدان خــبـــر اولدو

یـــاریـــمـ یـن بـــو گئدیشی

گـــئــلمـــیـیـن ســفـر اولدو

ازه ل ســــــــوزوم آنادیر

بـــیـــرده گـ ـوزه ل آتادیر

دونــیـــا بــــویـــو اولــادا

بونــلاردان پاک دوعادیر

ازه ل ســــــــوزوم آنادیر

بـــیـــرده گـ ـوزه ل آتادیر

دونــیـــا بــــویـــو اولــادا

بونــلاردان پاک دوعادیر

عزیزینم ،آخشاملار

هر گونوزلر،آخشاملار

آنالی ائوه گئدر

یتیم هاردا آخشاملار؟

 

عزیزیم ،یارا سیزلار

گون دووشر، یارا سیزلار

یارالینین دردینی،

نه بیلر یاراسیزلار

یــــاری وفــــالی گـــوردوم

قـــــلــــبی صـــفالی گوردوم

اوزومــــوز گـــولــــمــوینده

اونــــو عـــــزالــی گوردوم

یـــــار چیخـــدی باخ سفـــره

وئـــــردیغـــــی خــوش خبره

اللاهـــیـــمنـــــان ایسته ره م

گـــئـــلـــمسیــــــن هیچ نظَره

یــــاریمـــــا کــــاغیذ یازدیم

کاغـــیــذدا یـــــــوللار آزدیم

نـــامـــــرد بـــیـــزه اولانــــا

یــــازقـــیــــدا قــبـــیرقـازدیم

بـــــو گــئــلن باخ عالیمـــدی

بـــیزلره چـــــوخ حـــــاکیمدی

آتـــــا بــــابـــــا دئــیــیــبــــدی

قــــــورخــــولـو باش سالمدی

اوستومـــه ســـــــــو داشلانیب

هـــر طـــرفـیــم  یــــاشــلانیب

بـــیـــر یــئـــره جمع الموشوق

گــئــنـه ســــوزلــــر باشلانیب

ساری گوهون دیلیمی   

 اوچودوم بلبلومی  

 گل دووار دالیسینا   

 دییم درد و دیلیمی

خییاوانین آراسی 

 سونا مهمان خاناسی  

 گورسن من کفلییم 

  آل الیمدن گیلاسی

بوردان اوزاخ ششگلان
 
   گامیش اولدی بش گران
    آنا منی اولندیر
 آز قالیرام قیشقیرام
باغا گیردیم باغوانسیز 
   دوه گوردووم سروانسیز  
   هامیه حکیم اولدووم   
    اوزوم گالدیم درمانسیز

اووچـــی منی اوخلادی

بــــالامـیـدا یــــوخلادی

طـبــیعــتــیـــن بو ایشی

دردلـریــمـی چـوخلادی

امرود آغاجی هاچا٬

بو داغیندا گول آچا .

او یارا قوربان اولوم٬

دیندیره گؤیلوم آچا

داغلار باشیندا لاله

 

الیمده وار پیاله

 

سن منیمسن من سنین

 

دوشمه آیری خیاله

 

 

منیم سازیم آغلییر

اوره ک باشین داغلییر

بؤیوک غم اوره گیمی

یاندیریر سیزلادییر

دووشان گه زه ر داغلاردا

قوشلار اوچار باغلاردا

من سئویردیم قوش اولام

یار دولانان باغلاردا

عزیزیم آی اوتانماز،

 

گون دوغار آی اوتانماز،

 

پیسین پیس عمللرین،

 

اوزونه سای، اوتانماز

آلمالار شیرین اولار من مئیخوشی ام

گئجه لر یاتامیرام گئجه قوشی ام

من ناخوش دئیرم یار بیهوشی ام

آراز آراز خان آراز

سولطان آراز خان آراز

چای بولاغین قوروسون

منیم تكین یان آراز

آغ دوه دوزده قالدی

یوكو تبریزده قالدی

تویوم بو اوزده اولدو

یاریم او اوزده قالدی

آدیـــــمـــا بـــــاخ آدیــما

نـه تــئز بـاخــدین دادیما

اگـر مــــنی ایـــسته سن

قــانــــانـــدا گـئـل دادیما

ســــــــلام وئردیم آلماغا

مـنـی یـــــولا ســـالماغا

بـودا بــیـر هـنر اولوب

ایـشده دودوک چـالماغا

داغ اوستونـــده قارا باخ

یــانــیــمدا بـــو یارا باخ

هـر کس بیزی ایسته میر

گـــوزونده بی با را باخ

خرمانی شیرین گوردوم

قــویـونـو دئرین گوردوم

بـوایـل یــــایــی یاریمنان

تـمامـا ســئـرین گوردوم

 

دانــــیشدیم مــن دانیشدیم

تــئز یـاریــمــا یــانیشدیم

یـــواشـجــا بیرسوزدئدیم

بــیرلحـظــه ده آتـــیشدیم

گــــوز یاشیمی سیلمدیم

هـیچ بـــیرگونوگولمدیم

دردیــم درده قـــاتیشدی

هــیـچ بـــیـرننن بیلمدیم

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط پرنسس جوان |